سفیران سلسله الذهب نیشابور
کلمه لا اله الا الله حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی. بشروطها و انا من شروطها.
تحلیلی بر علل وقوع عاشورا

حجت‌الاسلام والمسلمین سیدابراهیم معصومی ـ استاد دانشگاه و دبیر علمی گروه مطالعات راهبردی مجمع جهانی اهل بیت (ع) ـ در یادداشتی، به جریان‌سیاسی و اجتماعی قیام امام حسین(ع) و علت وقوع عاشورا به صورت سلسه‌وار پرداخته است.

 خواص بعد از پیامبر اسلام (ص) با فراموش کردن یاد خداوند و دنیا پرستی، شامل قسم شیطان شدند که گفته بود بندگانت را به گمراهی می‌کشانم مگر مخلصین از آنها را، و مشخص شد که مصاحبت بدون معرفت با پیامبر خدا(ص) نیز آدمی را جزو مخلصین درگاهش قرار نمی‌دهد. بلکه باید از ذکر خدا غافل نبود و تابع شهوت‌ها نشد تا بتوان در پیچ‌های تاریخی تصمیمات مهمی را گرفت و اجازه نداد امامِ بر حق، به مسلخ شهادت برود.

 

حجت‌الاسلام والمسلمین سیدابراهیم معصومی ـ استاد دانشگاه و دبیر علمی گروه مطالعات راهبردی مجمع جهانی اهل بیت (ع) ـ در یادداشتی، به جریان‌سیاسی و اجتماعی قیام امام حسین(ع) و علت وقوع عاشورا به صورت سلسه‌وار پرداخته است.

در بخش نهم این یادداشت آمده است:

جریان شناسی سیاسی ـ اجتماعی عاشورا

*علل انحراف خواص بعد از پیامبر(ص)

انسان‌ها در زندگی خود در سیر و سلوک معنوی باید بر اساس شریعت و اخلاق عمل کرده تا بتوانند راه تعالی را طی کنند در این میان برای دور کردن انسان از راه معنویت و جلوگیری از ورود انسان به ملکوت آسمان‌ها و سقوط آن به پایین درجه مرتبه انسانیت که قرآن درباره آن می‌فرماید« أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ » شیطان در مسیر فرزند آدم کمین کرده و به عزت و خداوند قسم خورده است که تمامی بندگان را گمراه خواهد کرد مگر آنهایی خاص و مخلص هستند.

 

«قَالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَإِلَّا عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ؛ به عزّت و جلال تو قسم که خلق را تمام گمراه خواهم کرد مگر خاصان از بندگانت را که دل از غیر بریدند و برای تو خالص شدند.»

در شخصیت‌شناسی خواص جامعه بعد از پیامبر(ص) می‌توان به این نتیجه رسید آنهایی که در زمان پیامبر(ص) معیار تقوا، اخلاق، جهاد، از خودگذشتگی، عبادت و ... بودند، بعد از پیامبر(ص)، شیطان، درون آنها را خورد مانند موریانه‌ای که عصای سلیمان را از درون جوید. صحابه پیامبر اکرم(ص) نیز از درون توسط شیطان نفس خورده شده و در گذر زمان تقوا، عبادت، جهاد و... جای خود را به دنیا طلبی، حرص ثروت، حفظ جان خود و... داد. قرآن کریم درباره این افراد چنین می‌فرماید:

«فَخَلَفَ مِن بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضَاعُوا الصَّلَاةَ وَاتَّبَعُوا الشَّهَوَاتِ ۖ فَسَوْفَ یَلْقَوْنَ غَیًّا، سپس جانشین آن مردم خداپرست قومی شدند که نماز را ضایع گذارده و شهوت‌های نفس را پیروی کردند و اینها به زودی کیفر گمراهی را خواهند دید.»

* غفلت از یاد خدا

غفلت از یاد خداوند و تبعیت از شهوت دو عامل مهمی است که قرآن روی آن تأکید دارد. در یک بررسی تاریخی می‌توان مشاهده کرد که خواص بعد از پیامبر(ص) نیز از یاد خداوند غافل شدند و به عقب برگشته و به خاطر امور دنیوی خیلی از اتفاقات را یا انکار کرده و یا تحریف کردند. با تفکر در این آیه مشخص می‌شود که شیطان به قسمی که به عزت خداوند خورده خوب عمل کرده است و توانسته افرادی که سالیانی با پیامبر(ص) زیست مشترک داشتند و کاتب وحی ایشان بودند و همچنین در اجتماع کلمه صحابه بودن را افتخار و فخر خود می‌دانستند با زر و سیم تمامی افتخارات خود در زمان پیامبر(ص) را به یکباره سوزاندند.

 

عده‌ای از صحابه در جریان سقیفه، عده‌ای در جریان عدالت امام علی(ع) در زمان خلافت، عده‌ای در زمان جنگ معاویه با امام حسن(ع) و عده‌ای نیز در زمان بیعت با امام حسین(ع) و جریان کربلا، اندوخته خود را در آتش دوزخ انداخته و خود نیز هیزم دوزخ شدند؛ لذا خداوند در قرآن می‌فرماید:« وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکًا وَنَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَعْمَی، و هر کس از یاد من اعراض کند همانا (در دنیا) معیشتش تنگ شود و روز قیامتش نابینا محشور کنیم. »

به طور قطع کسی که حمایت از امام منصوب را با سکه دنیا معامله کند و عدم حمایت و یا سکوت او باعث شود که جامعه‌ای به انحراف کشیده شود مصداق آیه فوق بوده که در روز قیامت به صورت نابینا محشور خواهد شد. چون کسی که در دنیا سکه‌های طلا را بر امام خویش ترجیح دهد در آخرت نیز کور محشور خواهد شد.

 

* نداشتن بصیرت

دومین عاملی که قرآن برای انحراف خواص مطرح می‌کند نداشتن بصیرت و عدم تشخیص حق از باطل است. در جامعه‌ای اگر مردم به خصوص خواص آن، بصیرت و بینایی کامل در مقابل دشمن نداشته باشند و از دشمن شناسی قوی برخوردار نباشند در پیچ‌های خطرناک، لغزیده و جامعه‌ای را با خود به دره انحراف می‌کشانند.

یکی از دلایل شکل‌گیری و نضج گرفتن جریان سقیفه، بی‌بصیرتی خواص جامعه اسلامی بود وقتی عده‌ای در سقیفه جمع شدند خواص از امام منصوب حمایت نکرده و دلایل واهی مانند جوان بودن امام علی(ع) و... را بهانه آوردند. لذا این بی بصیرتی باعث اولین انحراف و بدعت در جامعه شد. بی‌بصیرتی در زمان خلافت امام علی(ع) نیز همچنان ادامه داشت. به عنوان مثال در جنگ صفین اسامه بن زید امام بر حق و خلیفه مشروع را در مصاف با معاویه به دلیلی اینکه من در جنگ برادر دینی وارد نمی‌شوم حمایت نکرد و یا شاگردان عبدالله بن مسعود به حضرت گفتند ما با شما به صفین می‌آییم اما در کنار شما اردو نمی‌زنیم تا ببینیم کدام یک از شما فعل حرام انجام می‌دهد تا بر ضد او عمل کنیم.

 

این موارد نشان از اوج بی‌بصیرتی آنها بود. آنها می‌دانستند که پیامبر(ص) درباره معاویه فرموده است که وی غیرمسلمان خواهد مرد. با این حساب درک و تشخیص حق از باطل برایشان مشتبه شد. تمامی این موارد به دلیل ضعف ایمان، عدم داشتن معیار درستی و نادرستی، غلبه هوی ‌و هوس بر افراد بود که در مقابل حق سردرگم شده و راه را از بیراهه اشتباه گرفتند.

برخی از این خواص در ابتدای جنگ صفین امام(ع) را به سستی و کم‌کاری در جنگ متهم می‌کردند و در آخر کار که لشگر امام(ع) به پیروزی نزدیک شده بود امام را مجبور به مذاکره با معاویه کردند. همین افراد در جنگ امام حسن(ع) با معاویه یا دنبال زراعت بودند یا از معاویه زر و سیم گرفته و به سپاه وی ملحق شدند.

در زمان امام حسین(ع) نیز همین خواص وقتی اوضاع را در کوفه بعد مرگ معاویه کمی آشوب زده دیدند به امام نوشتند که کوفه مهیای ورود شماست و ما منتظر قدوم شما هستیم.

 

اما وقتی عبیدالله به کوفه مسلط شد خواص از کرده خود پشیمان شدند و مسلم فرستاده امام(ع) را در کوچه‌های کوفه تنها رها کردند و خود در گوشه خانه خزیدند و پسر پیامبر(ص) را یاری نکردند مع‌الاسف عده‌ای از این اشخاص نیز برای جنگ با امام عازم کربلا شده و با ایشان قتال کردند.

 

افرادی که امام در کربلا به اسم، آنها را صدا می‌زند و می‌گوید: آیا شما نبودید نامه نوشتید و من را دعوت کردید الان چه شده است؟ در نهایت اینکه خواص بعد از پیامبر اسلام(ص) با فراموش کردن یاد خداوند و دنیا پرستی، شامل قسم شیطان شدند که گفته بود بندگانت را به گمراهی می‌کشانم مگر مخلصین از آنها را و مشخص شد که مصاحبت بدون معرفت با پیامبر خدا(ص) نیز آدمی را جزو مخلصین درگاهش قرار نمی‌دهد. بلکه باید از ذکر خدا غافل نبود و تابع شهوت‌ها نشد تا بتوان در پیچ‌های تاریخی تصمیمات مهمی را گرفت و اجازه نداد امام بر حق بر مسلخ شهادت برود.





نوع مطلب : خبر، خدا، محرم، احادیث، حزب الله، پیشنهاد، جنگ نرم، روشنگری، سماع یاران، جهان اسلام، مناسبت ها، حرف حساب، مکتب حسینی، امام حسین (ع)، اهل بیت (ع)، سخنان حکمت آموز، سبک زندگی اسلامی، 
برچسب ها : تحلیلی بر علل وقوع عاشورا،
لینک های مرتبط :


شهید عزیزالله جعفری پنجم مهر ماه 1359 در منطقه عملیاتی غرب کشور به علت سقوط هواپیما به شهادت نایل گردید.

خلبان شهید عزیزالله جعفرى / زندگی نامه شهید


عزیزالله جعفرى - فرزند عباسعلى - در نهم فروردین ماه سال 1331 در شهرستان نیشابور چشم به جهان گشود. علاقه ‏ى زیادى به نقاشى داشت. دوره ‏ى مینیاتورى را در رامسر گذراند.

دیپلم ریاضى را از دبیرستان خیام گرفت. در دانشكده ‏ى نیروى هوایى قبول شد. چون بلند پرواز بود، خلبانى را انتخاب نمود.

در سال 1354 جهت دوره ‏ى خلبانى به آمریكا رفت و در سال 1356 برگشت.

برادر شهید - محمدحسین جعفرى - می گوید: «ایشان اولین نفرى بودند كه با جت «اف پنج» پرواز كرد.»

همچنین خاطره اى نقل می کند:

«در یكى از مأموریت‏ ها بعد از اجازه از برج مراقبت كه از زمین بلند می شود، بلافاصله موتور سمت چپ آتش می گیرد و به استادش كه قضیه را می گوید، استادش گفته بود: «برو بالا هواپیما را راست كن، بعد پایین بیا. كه این عمل حدود یك دقیقه طول می کشد. در حالى كه در عرض چند ثانیه امكان داشت هواپیما منفجر شود و این كار از دست یك خلبان با تجربه ساخته بود. او بلافاصله موتور سمت چپ را خاموش می کند و سر هواپیما را به طرف پایین می آورد تا بتواند بنشیند. او از برج مراقبت می گذرد و بر روى باند، هواپیما را كنترل می کند و پس از خاموش كردن برق هواپیما با ترمز دستى هواپیما را متوقف می کند. چون اگر برق را قطع نمی کرد، هواپیما آتش می گرفت. او با این كار توانست هواپیما را سالم به زمین برساند كه بسیار مورد تشویق قرار گرفت و در روزنامه‏ها از او تقدیر كردند.»

هر چند در نظام فاسد پهلوى دوره ی آموزشى را در آمریكا گذرانده بود، ولى با آغاز انقلاب از خدمت در نظام شاهنشاهى سرپیچى كرد. در تظاهرات و راهپیمایى‏ها شركت می کرد. با این كه خلبان بود، مانند بسیجى ‏ها در خیابان‏ ها كشیك می داد.

قبل از سال 1357 كه در بندرعباس بود، در پایگاه نیروى هوایى به مخالفت با رژیم می پرداخت و چون تحت تعقیب بود به نیشابور برگشت و تا سقوط رژیم در آن‏جا بود. در دوران انقلاب در مراسم مختلف شركت می کرد و بر پشت بام تكبیر می گفت.

در سال 1358 و در 27 سالگى با خانم فرحناز حسنعلى ‏زاده حقیقى پیمان ازدواج بست.

مدت زندگى مشترك آن‏ها 5 ماه بود. ثمره ی ازدواج آن‏ها یك پسر - به نام على - می باشد كه در تاریخ 11/5/1359 متولد شد.

همسر شهید می گوید: «ایشان فردى آرام، متین و كم حرف بودند. به خانواده و به زادگاهش خیلى علاقه داشت.»

بسیار مهربان بود. به مسائل مذهبى اهمیت می داد. نماز را سر وقت می خواند، به روزه نیز اهمیت می داد. اوقات فراغت به مطالعه و یا نقاشى می پرداخت. در دعاى كمیل و ندبه شركت می کرد.

رفتار و اخلاق او بسیار عالى بود. به افراد خانواده اش درس چگونه زیستن را می داد. بذل و بخشش از خصوصیات بارز او بود. در مشكلات صبور و شكیبا بود. با وجود نداشتن پدر، سرپرستى خانواده اش را به عهده داشت و در كنار كار درس می خواند و تحصیلاتش را به سطح بالا رساند. كتاب‏هاى اخلاقى را مطالعه می کرد. از دروغ بیزار بود.

وجود ضدانقلاب را نمى ‏توانست تحمل كند. به همین خاطر از فرماندهى نیروى هوایى خواست تا به كردستان برود و گروهك‏ ها را از بین ببرد و از نیروهاى زمینى حمایت كند.

خدمت در ارتش را به منظور دفاع از آرمان‏ هاى ملت مسلمان را برگزیده بود. او جزو اولین خلبان ‏هایى بود كه پرواز سرنوشت ساز را به همراه 140 فروند هواپیما انجام دادند. در طى سه روز 5 پرواز برون مرزى داشت و نقاط مهمى از دشمن را منهدم ساخت.

برادر شهید - محمدحسین جعفرى - می گوید: «در روز پنجم جنگ به شهادت رسید. در پایگاه بندرعباس فرمانده ی پایگاه به آن‏ ها گفته بود: «اولین نوك حمله خلبان است كه باید مقابله به مثل نماید. و همه باید براى عملیات برویم. برادر من هم جزو 140 فروند هواپیمایى بود كه به عراق حمله كردند. مانور می دادند. فرمانده ی پایگاه هر وقت براى عملیات مى ‏رفت، برادر من را هم با خود می برد؛ چون او مهارت‏هاى كامل را دیده بود و ایمان به كارش داشت.»

در یكى از مأموریت‏ها باید پل ارتباطى بسیار مهم عراق را منهدم می کرد. چون به بالاى پل می رسد، ماشین‏ها از آن‏جا در حال عبور بودند. از آن‏جا دور می شود و بعد كه ماشین‏ها از آن‏ جا می گذرند، پل را منهدم می کند كه این جریان از طریق رسانه ‏هاى جمعى جهان پخش شد. در چند عملیات شركت كرد و براى مأموریت‏هاى سخت داوطلب شد و به بمباران مواضع دشمن می پرداخت.

محمد حسین جعفرى - برادر شهید - می گوید: «ایشان به جاى دوستانش براى عملیات می رفت. در یكى از عملیات‏ها نوبت سرگرد اخبارى بود، ولى چون او خواب دیده بود كه در این عملیات شهید می شود به همین خاطر به جاى ایشان، برادرم به عملیات می رود و بعد از پایان مأموریت سالم برمی گردد.»

همچنین می گوید: «بعد از این كه ایشان خلبان شدند، در خانه بعضى وقت‏ها ناراحتى درست می کرد. از او پرسیدم: چرا خانواده را ناراحت می کنى ؟گفت: چون من خلبان هستم، هر لحظه امكان دارد كه شهید شوم. به همین خاطر اگر خوب باشم، بعد از شهادت من خانواده فلج می شود. با این كار آن‏ها مى ‏فهمند كه من بد هم بوده ام.»

برادر شهید از آخرین پرواز ایشان می گوید: «ایشان با سرگرد محمدى براى یك مأموریت به خاك عراق می روند. آن‏ها با دو هواپیما پرواز می کنند. برادرم قبل از پرواز به دوستش می گوید: این حقوقم است، اگر بر نگشتم این را به خانواده ام بدهید. همه ی دوستانش متعجب می شوند. زمان رفتن هواپیما در حال سرعت متعادل است، ولى در برگشت از مأموریت باید سرعت زیاد باشد تا سرعت صوت را بشكند. در زمان رفتن به خاك عراق نیروهاى عراقى آن‏ها را شناسایى می کنند و در برگشت، هواپیماى آن‏ها را مورد هدف قرار می دهند. و آن‏ها سرعت هواپیما را زیاد می کنند. چون نمی خواستند در خاك عراق شهید شوند، به همین خاطر با سرعت زیاد - كه از سرعت صوت هم زیادتربوده است - به طرف خاك ایران پرواز می کنند. با آن سرعت زیاد مویرگ‏هاى بدن قطع می شود. اگر موشك به هواپیما همان جا می خورد آن‏ها پودر می شدند، ولى با آن سرعت موشك دیر به هواپیما اصابت می کند و آن‏ها با چتر نجات خود را از هواپیما بیرون می آندازند.

سروان خلبان عزیز الله جعفرى در تاریخ 5/7/1359 در منطقه ی عملیاتى غرب كشور به علت سقوط هواپیما در حین نبرد با دشمن به درجه رفیع شهادت نایل گردید. پیكر مطهر ایشان پس از حمل رد حرم مطهر رضوی به خاك سپرده شد.

بعد از شهادت ایشان دوستانش نیز به شهادت رسیدند.




نوع مطلب : خبر، حزب الله، سماع یاران، مناسبت ها، شهدا شرمنده ایم، 
برچسب ها : سی و نهمین سالگرد شهادت امیر سرتیپ خلبان شهید عزیزالله جعفری گرامی باد،
لینک های مرتبط :


http://nojavan.khamenei.ir/documents/20142/c598df47-e1e3-3fe8-7bc5-fb40fb290141?t=1562174899

http://nojavan.khamenei.ir/documents/20142/63761616-1ac5-045f-a1ba-eb3dba80f49d?t=1539840608

با افتخار دخترم

هدف این است که دختران بتوانند همان سیر و همان حرکتی را انجام دهند که وقتی مردان آن حرکت را انجام دهند، به‌صورت یک انسان بزرگ در خواهند آمد. این ممکن است و در اسلام تجربه شده است. ۱۳۷۶/۷/۳۰-رهبر انقلاب

با افتخار دخترم

نفس بابا

نفس بابا
گفت‌وگوی نو+جوان با «نفیسه» دختر شهید مدافع حرم مرتضی عطایی
نفس بابا

قرارمان شد جمعه. یک جمعه داغ وسط تیرماه مشهد. «نفیسه عطایی» دختر خندانی که عکس‌هایش را در جست‌وجوی اینترنتی دیده بودم، در را باز کرد. لبخندش از حلقه روسری شکوفه دار بیرون زد. تعارفمان‌ کرد. از در راهرویی رد شدیم که یک‌طرف دیوارش را کمد یادگاری‌های «بابا مرتضی» پرکرده بود. مثل این کمد را در منزل شهدای دیگر هم دیده بودم. بهانه‎ صحبتمان روز دختر بود. دخترهایی که بابایی‌اند. دخترهایی که خوب یاد گرفته‌اند بدون حضور فیزیکی بابا برایش ناز کنند، شیرین‌زبانی کنند، خوشحالش کنند، ناراحتی‌شان را به او بگویند و دنیای دخترانه‌شان را با عطر و بوی پدر پر کنند.

۱

خنده‎ها و غصه‌ها

نفیسه از خنده‎ها و غصه‌هایش گفت. از خونسردی‌اش که به بابا مرتضی رفته. از موتور‌سواری‌هایش با بابا مرتضی، از عروسک‌هایی که همه اتاقش را پرکرده بوده و از علی، برادرش. نفیسه صبور است، جوری که سنگ صبور دختران شهدای دیگر هم شده است. قبل از اینکه خودش دختر شهید شود هم همراه بابا مرتضی و مامان مریم و علی، با دست‌پر به منزل شهدای مدافع حرم می‌رفتند و حرف‌ها و درد دل‌هایشان را می‌شنیدند.
نفیسه می‌خندد، حتی وقتی بغض می‌کند اول ردیف دندان‌هایش دیده می‌شود. من مدام قاب لبخند «شهید مرتضی عطایی» را که پشت سر نفیسه بود با لبخند نفیسه مقایسه می‌کردم. نفیسه راست می‌گوید: «من به بابا مرتضی رفته‌ام!».

۲

عروسک

-    نفس بابا که میگن شمایی؟
-    (می‌خندد) بله. نفس بابا. سیندرلای بابا.
-    چرا سیندرلا؟!
-    (می‌خندد) نمی‌دونم. اسمی بود که بابا روی من گذاشته بود.
-    چند سال گذشته از آخرین باری که بابا رو دیدی؟
-    دو سال شده که شهید شدند. چند هفته قبل از شهادت دیدمشون که رفتند سوریه.
-    تلفنی صحبت می‌کردین؟
-    آره. سخت بود ولی. ما که نمی‌تونستیم زنگ بزنیم. بابا خودش هرچند روز یک‌بار زنگ می‌زد. کوتاه صحبت می‌کرد. در همین حد که خبر سلامتیش رو بدونیم.
-    با همه صحبت می‎کرد؟
-    آره. بار آخری به من گفت: «نفیسه خیلی بدی. چرا دیربه‌دیر با من صحبت می‌کنی؟». وقتی شهید شد خیلی حسرت خوردم که چرا بیشتر باهاش صحبت نکردم. البته خب امکانش هم نبود ...
-    روز دختر حال و هواتون چطور بود؟
-    اوه ... خیلی خوش می‌گذشت.
-    چند سالیه که روز دختر رو جشن می‌گیرن.
-    آره. ولی بابا قبل از اون هم همیشه برای من کادو می‌گرفت.
-    چند تا کادو گرفتی؟
-    خیلی. بابا خیلی اهل خرید کردن و کادو گرفتن بود. روز دختر، روز تولدم، عیدها...
-    تولد حضرت زهرا چی؟
-    نه. اون دیگه مخصوص مامان بود.
-    چیا کادو گرفتی؟
-    عروسک ... تا دلتون بخواد. کوتاه و بلند. رنگ و وارنگ. مامان میگه برای سیسمونی من لازم نیست عروسک بخریم...

۳

-    کلاس چندمی نفیسه؟
-    پیش‌دانشگاهی.
-    رشته؟
-    تجربی.
-    پس می‌خوای دکتر بشی.
-    نه. خیلی فکر نمی‌کنم بهش.
-    بابا چی دوست داشت؟
-    اصراری نداشت که چه‌کاره بشم. ولی خیلی به درس‌مون اهمیت می‌داد. از همون اول گشت دنبال بهترین مدرسه. با این‌که پولش زیاد می‌شد اما اسم ما رو توی مدرسه غیرانتفاعی نوشت. کلاس تقویتی و این چیزها هم اسم‌نویسی کردیم. کلاً درسخون بودن ما رو خیلی دوست داشت.
-    کنکور داری دیگه؟
-    آره.
-    تو مدرسه چه جوری می‌گذره؟
-    الان که بحث کنکور و ایناس. صحبت سهمیه‌های کنکور هم داغه. به منم کنایه می‌زنن که: «تو که خیالت راحته! سهمیه داری!» حتی قبل از شهادت بابا مرتضی هم همین حرف‌ها بود که: «خوش به حال تو! زحمتی نداری برای کنکور و سهمیه داری».
-    ناراحت می‌شی؟
-    آره. ولی چیزی نمی‌گم. باهاشون کَل‌کَل نمی‌کنم. فقط یک‌بار گفتم: انگشت‌تون رو قطع کنید و بندازید دور، عوضش سهمیه بگیرین...
-    خب؟
-    هیچی! فایده نداره. این حرف‌ها همیشه بوده. سعی می‌کنم خونسرد باشم.

۴

سرویس طلا

-      با کدوم دختر شهید بیشتر دوستی؟
-    با زینب. زینب شهید محرابی. هر جا باشیم ما دو تا با همیم. خیلی با من جوره.
-    همسن هستین؟
-    نه. زینب دو سه سالی کوچک‌تر از منه. ولی ماشاءالله قد و قواره‌اش از من هم درشت‌ترِ. بعضی‌ها فکر می‌کنند اون بزرگ‌تر است!
-    با زینب چیا می‌گین؟
-    از باباهامون که خیلی حرف می‌زنیم. بابای زینب بعد از بابا مرتضی شهید شد. زینب خیلی دل‌تنگی می‌کرد. همه‌اش می‌گفت: «تو چرا این‌قدر آرومی؟ چطور خودت رو آروم می‌کنی؟» می‌گفتم: به راهی که بابام رفته، به حضرت زینب (سلام‌الله علیها)، به مقامی که الآن دارد، به خاطره‌هاش فکر می‌کنم و این‌جوری خودم رو آروم می‌کنم.
-    کدوم کادوی بابا رو بیشتر دوست داری؟
-    برای تولد ۱۵ سالگی‌ام یک سرویس طلا خرید. خیلی دوستش دارم.
-    خودش خرید؟
-    آره. چند روز با موتور رفتیم بازار طلا. کلی مغازه رفتیم ولی چیزی که پسند هر دومون باشه ندیدیم. آخرش یک روز بابا مرتضی با ذوق و شوق اومد و گفت: «نفیسه! امروز با موتور از خیابون ابوطالب رد می‌شدم، چند مغازه طلافروشی بود. حاضر شو باهم بریم اونجا رو هم ببینیم». 
-    چه حوصله‌ای داشتند!
-    آره! اصلاً خرید کردن با بابا، مامان رو کلافه می‌کرد. این‌قدر که می‌گشتن تا اون چیزی رو که می‌خوان پیدا کنن.
-    رفتین اونجا طلا خریدین؟
-    آره. یک سرویس طلای سفید پسندیدم. بابا ولی می‌گفت: «سفید نه. طلا باید زرد باشه». آخرش هم همون رو دادیم زرد کردند.
-    این‌جوری نظر هر دو تأمین شد.
-    آره.

۵

بوی پیراهن بابا

-    نفیسه! این کمد برای چیه؟
-    یادگاری‌های باباست همه‌اش. لباس‌ها، کفش‌های خونی موقع شهادت، دست‌نوشته‌ها، ساعت و انگشتر و چفیه‌ها و همه رو گذاشتیم اینجا.
-    چرا درش رو با روبان بستین؟
-    تازه این قفل و زنجیر داشته. بس که هر کی می‌اومد می‌خواست یک یادگاری از بابا مرتضی برداره. خیلی از وسایل این‌جوری رفت. الان ولی دیگه اجازه نمی‌دیم کسی چیزی برداره.
-    حس و حالت با کمد چه جوریه؟ خیلی می‌ری سر کمد؟ باز و بسته‌اش می‌کنی؟
-    نه.
-    نه! چرا؟!
-    می‌خوام بوی بابا توش بمونه. اوایل که اصلاً دوست نداشتم باز و بسته‌اش کنند. لباس‌ها و وسایل بوی بابا رو می‌داد ... الآن کمتر شده.
-    یک‌کم به‌هم‌ریخته است.
-    (می‌خندد) از دست علی. این‌قدر این لباس‌ها رو بر‌می‌داره و می‌پوشه که خدا می‌دونه. هر چه هم مرتب کنیم فایده نداره.
-    با علی سر این یادگاری‌ها دعواتون نمیشه؟
-    خیلی. اون همه رو برای خودش می‌خواد. البته منم یک یادگاری عزیز دارم.
-    کدومه؟
-    این انگشتر. مال بابا مرتضاست. سردار سلیمانی به بابا دادن.
-    فقط برات بزرگه!
-    آره خب. می‎خوام بدمش برام گردنبندش کنن.
-    علی چیزی نمی‌گه؟
-    نه. اون خودش یک انگشتر دیگه از یادگاری‌های بابا برداشت.
-    پس مساوی هستین؟
-    نه. (می‌خندد) علی انگشترش رو هدیه کرد به یک نفر دیگه.
-    ‌می‌شه بریم اتاقت رو ببینیم؟
-    من اینجا اتاق ندارم. خونه قبلی‌مون سه اتاقه بود. ولی مجبور بودیم بیاییم اینجا که یک اتاق کوچیک داره.
-    پس خونه‌ای که بابا مرتضی توش بود اینجا نیست؟
-    نه (بغض می‌کند‌).
-    اونجا اتاق داشتی؟
-    آره. اتاق من بعد از شهادت بابا مرتضی بوی معراج شهدا رو می‌داد.
-    بوی بابا؟
-    نه فقط بوی بابا. بوی معراج. معراج شهدا بوی خاصی داره. این رو همه خانواده شهدا حس می‌کنن. هر کس می‌آمد اتاق من همین را می‌گفت. ساک بابا تو کمد اتاق من بود. مامان که دلش تنگ می‌شد می‌اومد توی اتاق من می‌نشست. حتی یک‌بار همسر «شهید سخندان» آمدند توی اتاق و برگشتن به مامان گفتند: «این اتاق بوی محمد رو می‌ده». ایشون هم بوی شهید سخندان رو حس کردند.
-    الآن بوی بابا رو از کجا حس می‌کنی؟ 
-    از لباس‌های توی کمد. از عطرش که جا مونده. اصلاً گاهی حس می‌کنم پشت سرم هست و می‌تونم حسش کنم.

۶

خواب بابا...

-    خوابش رو هم دیدی؟
-    آره. خیلی. چند بار شده که اتفاق روز بعد رو شب قبل بابا تو خواب بهم گفته.
-    یعنی میاد به خوابت می‌گه فردا چی می‌شه؟
-    نه این‌جوری. مثلاً یک‌بار خواب دیدم که با علی و مامان داریم می‌ریم راه‌آهن. نشسته بودیم توی سالن انتظار. علی صدایم کرد و گفت: «نفیسه! تلفن عمومی کارت داره!». تعجب کردم. رفتم جلوی کیوسک تلفن و گوشی رو برداشتم. صدای بابا مرتضی بود. گفتم: بابا! تویی؟! خوبی؟! گفت: «سلام نفیسه. خوبی؟ دلم برات تنگ شده». فرداش خیلی بی‌مقدمه و بی‌زمینه قبلی رفتیم سفر. یک شب دیگه باز خواب دیدم بابا مرتضی و مامان دارن می‌رن خرید. وقتی برگشتن کلی چیز خریده بودن. از مواد غذایی بگیرید تا میوه و شیرینی... فرداش برامون یک عده مهمون اومد. تا چند روز هم موندن.
یک سفری رفتیم با مادر «شهید قاسمی دانا». توی راه به ایشون گفتم هر کس می‌آد می‌گه من آرزوم رو از بابات گرفتم یا بابات فلان خواسته من رو داده... چرا بابام حواسش به همه هست اما به فکر خود ما نیست...؟ همان‌جا رفته بودیم بازار. یک لباس دیدم که خوشم اومد ولی مامان برام نخریدش. صبح روز بعد یکی از هم‌سفرا اومد و گفت: «نفیسه خانم! دیشب خواب بابات رو دیدم. گفت به نفیسه بگو اون لباسی که دیروز دیده نخره. قشنگه، بلنده، اما پشتش توره. من دوست ندارم».
-    چکار می‎کنی که ارتباطت با بابا حفظ بشه؟
-    براش دل نوشته می‌نویسم. می‌رم بهشت رضا (علیه‌السلام) باهاش حرف می‌زنم. هدیه‌هایی که برام گرفته رو نگاه می‌کنم.
-    با کی بعد از بابا راحت‌تری؟
-    مامانی و بابایی. دائی‌ام هم خیلی هوامونو دارن.
-    رابطه‌ات با مامانی و بابایی چطوره؟
-    از وقتی اومدیم این خونه، من همه‌اش خونه اونام. مامانی می‌گن من قبلاً دو دختر داشتم حالا سه تا دختر دارم. اصلاً فطریه ماه رمضون ما رو بابایی دادن، بس که اون جاییم. اینجا در حد وسیله برداشتن می‌آییم. همه عروسک‌ها و کتابا و وسایل‌مون اونجاست.

۷

شیشه عطر بابا

-    این شیشه عطر باباست؟ هنوزم عطرش هست؟
-    ‌آره. خیلی عطر دوست داشت.
-    هدیه می‌خرید برای بقیه؟
-    ‌آره. هم برای بقیه و هم برای خودش. یک کارش این بود که عطرهای مختلف رو باهم قاطی می‌کرد تا یک بوی تازه درست کنه.
-    ‌بلد بود؟
-    نه! ولی اعتمادبه‌نفسش بالا بود (می‌خندد). بوهای عجیبی به دست می‌آورد. یکی دو تایش بد هم نشد. یک‌بار هم این‌قدر عطر تند و تیزی ساخت که نمی‌شد تحملش کرد.
-    بد بو بود؟
-    تند بود. خیلی تند. همه ما هم غر می‌زدیم که این رو نزن دیگه. اما خودش می‌گفت: « به به! چه عطری... ».‌ 
-    با علی چه‌کار می‌کنین؟
-    علی خیلی خوبه. ما باهم خیلی بیرون می‌ریم. شام می‌ریم بیرون، دو نفری. یا می‌ریم کوه، یا تیراندازی. وقتی می‌ریم بهشت رضا (علیه‌السلام) تفنگ هم می‌بریم، تفنگ بادی داریم ...کلاً خیلی خوبیم باهم...

۸

روضه حضرت رقیه...

-    فکر می‌کنی کدوم دختر و پدری هستند که مثل تو و بابا مرتضی باشن؟
-    همه دخترایی که باباشون شهید می‌شه خودشون را می‌ذارن جای حضرت رقیه (سلام‌الله علیها)...
-    چه جوری یعنی؟
-    دل‌تنگ می‌شن، اذیت می‌شن، کنایه می‌شنون و همین‌ها دیگه... البته هیچ‌کس به پایه حضرت رقیه (سلام‌الله علیها) که نمی‌رسه ... ولی دیگه یک چیزایی پیش می‌آد که وقتی یاد ایشون می‌کنم می‌تونم نبودن بابا مرتضی رو تحمل کنم.
-    این‌که می‌گن دخترا بابائین چقدر درسته؟
-    دقیقاً همین جوریه. من خیلی وابسته بابا مرتضی بودم. بابا هم همیشه من رو «نفس بابا» و «سیندرلای بابا» صدا می‌کرد. همه فامیل هم این رو می‌دونستن. یک‌بار یکی از دخترای فامیل به من گفت: «تو بابات رو دوست نداشتی که رفت. اگر دوستش داشتی شهید نمی‌شد». این‌قدر این حرف دلم رو شکست که خدا می‌دونه (بغض می‌کند). اومدم خونه. توی خونه راه می‌رفتم و گریه می‌کردم و داد می‌زدم: من که سیندرلای بابا بودم...(گریه می‌کند) من که نفس بابا بودم...حالا باید این حرف‌ها رو بشنوم...
-    چه‌کار کردی که آروم شدی؟
-    ...مامان تا یک‌چیزی می‌شه که نمی‌تونیم تحمل کنیم فوری تطبیقش می‌ده با کاروان اسرا بعد از شهادت امام حسین (علیه‌السلام). واقعاً هم آروم می‌شم... بزرگ می‌شم... .






نوع مطلب : مناسبت ها، 
برچسب ها : ولادت حضرت فاطمه مصومه(س) و روز دختر و ولادت امام رضا(ع) و دهه کرامت مبارک باد.،
لینک های مرتبط :


سردار فضلی؛

آموزش وپرورش با درایت موضوع شهید فهمیده رابه کتاب‌های درسی بازگرداند +عکس

جانشین رییس سازمان بسیج مستضعفین با بیان اینکه شهید فهمیده امروز نگین ایران اسلامی و مبانی اصلی در حوزه دانش آموزی است، گفت: آموزش و پرورش با درایت، این مهم را با اثربخشی خود پیش بینی کرده و آن را به کتاب های درسی بازگرداند.

 سردار علی فضلی در دیدار با خانواده شهید فهمیده به مناسبت فرارسیدن سالروز نوجوان شهید در کرج، اظهار داشت: ماندگاری فرهنگ شهید فهمیده که بی نظیر و بی بدیل است و پیام دلنشین امام خمینی(ره) و اتفاقات بزرگی که در سایه این مهم افتاد، الگویی است برای امروز و آینده تا همه بتوانیم از آن بهره معنوی ببریم.

 

وی خاطرنشان کرد: اصل درس شهید فهمیده به کتب درسی برگشته است و این مهم به علت اثربخشی و ایجاد تحول در آموزش و پرورش بوده است.

 

 

سردار فضلی با تجلیل و قدرشناسی از خانواده این شهید، خاطر نشان کرد: با حمایت کم نظیر و در اقدامی مشترک میان آموزش و پرورش، سپاه و بسیج توانستیم دانش آموزان را برای آشنایی بیشتر با دفاع مقدس، ائمه اطهار، انقلاب اسلامی و شهیدان که استوانه های اصلی این انقلاب هستند، عازم کربلای ایران کنیم.

 

وی با اشاره به فرارسیدن سالگرد شهادت شهید فهمیده و هفته بسیج دانش آموزی، گفت: به همین مناسبت برنامه هایی در این هفته برگزار می شود.





نوع مطلب : خبر، شهدا شرمنده ایم، مناسبت ها، 
برچسب ها : آموزش وپرورش با درایت موضوع شهید فهمیده رابه کتاب‌های درسی بازگرداند +عکس،
لینک های مرتبط :


ادای احترام رهبرانقلاب به مقام شهید حسین فهمیده +عکس

"‌ادای احترام رهبرانقلاب به مقام شهید حسین فهمیده در دهه هفتاد" تصویری که در صفحه اینستاگرام khamenei_ir منتشر شد.

 

"ادای احترام حضرت آیت الله خامنه ای رهبر انقلاب به مقام شهید حسین فهمیده در دهه هفتاد" تصویری که در صفحه اینستاگرام khamenei_ir منتشر شد.

 

 





نوع مطلب : خبر، شهدا شرمنده ایم، مناسبت ها، 
برچسب ها : ادای احترام رهبرانقلاب به مقام شهید حسین فهمیده +عکس،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7   
مطالب اخیر
موضوعات
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

سفیران سلسله الذهب نیشابور

شکوه سرخ

هیئت رزمندگان اسلام نیشابور

موسسه قرآنی سلسله الذهب خراسان رضوی

شهدای گمنام نیشابور

مجمع حامیان ولایت نیشابور

 شاهدان سلسله الذهب نیشابور .شهدای مسجدجامع نیشابور

شهیداندرود

یاران عاشق . شهدای ینگجه سرولایت نیشابور

مدرسه عشق

شهدای اصناف وبازار یاران سلسله الذهب

سفیران نبی اکرم شهدای شهرک بهداری وفرهنگیان نیشابور

شهدای فدیشه نیشابور

شهدای بار

شهیدان خروین ( فرستادگان رضا )

ستارگان خاک باغشن

شهدای خرمبک

سردار شهید نورعلی شوشتری

سردار شهید عبدالحسین برونسی

سردار شهید محمد جواد مهدیان پور

سردار شهید علی دشتی

سردار شهید علی اکبر بشنیجی

سردار شهید محمد علی قدمیاری

سردار شهید کریم اندرابی

سردار شهید حسین دهنوی

سردار شهید محمد حصاری

سردار شهید عباس یوسفی

سردار شهید احمدرضا رحمتی

سردار شهید سید احمد عابدی

سردار شهید سید قاسم موسوی

سردار شهید ابراهیم رودیان

سردار شهید محسن قاضی

سردار شهید عباس خواجه بچه

سردار شهید محمد ابراهیم دامنجانی

سردار شهید سید محمود حسینی ادیب

سردار شهید محمد علی فخریان

سردار شهید همتی

سردار شهید عباسعلی دهنوی

سردار شهید علی اصغر اسدی

سردار شهید علی صادقی

سردار شهید غلامرضا باخدا

سردار شهید رمضانعلی پیرانی

سردار شهید ابوالفضل غفورزاده

سردار شهید حسن فیوجی مقدم

سردار شهید قربانعلی سرچاهی

سردارشهید سیداسماعیل حسینی ثانی

سردار شهید محمد صادق قدسی

سردار شهید احمد ترشیزی

سردار شهید مصطفی مشکیان

  امیر خلبان شهید عزیز الله جعفری

www.rovzane.com
سایت رسمی سربازان اسلام; www.sarbazaneislam.com
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic